خسته ,استاد ,کلاس ,داشتم ,خیلی ,رفتن ,دوست داشتم

ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود خیلی خسته بودم  باید می رفتم اخه ساعت چهار کاس داشتم ترجیح دادم پیاده برم خسته بودما ولی دوست داشتم پیاده برم اخه پباده روی این دفعه فرق داشت بدون موبایل و بدون اهنگ می خواستم صدا قدمامو بشنوم یه جور هوس بود کفشامو پام کرده یه کم پاشنه داره البته این پاشنهه خیلی صدا نداره شرو کردم به را رفتن اولش انگاری جای اهنگ خالی بود ولی بعدش خوب شد ......سه طبقه باید بالا می رفتم کلاس 33 انتهایی ترین کلاس موسسه مال ما بود سه طبقه که ایین رفتن خودشو داش رفتن تا ته راهروم ایین خاص دیگه ولی بعد که رسیدم یه سلام زیر لب کردمو اولین صندلی کنار در نشستم خسته خسته .....بچه ها شرو کردن به حرف زدن منم نگاشون می کردم .....استاد اومد و به احترامش تا نصفه پا شدم خب صندلی تک نفره میز دار خاصیتش واسه تنبلاس که اجازه می ده تا نصفه بایستی:))))....کلاس شرو شد کتاب جلوم بود استاد لغاتای تازه رو تکرار می کرد و طبق معمول مام بعدش تکرار می کردیم .....بعد یه ربع صدای تق تق در اومد و یکی از بچه ها بلافاصله وارد شد ...استاد داش چیزی رو پای تخته می نوشت و اصلا برنگشت تا ببینه کی اومد ....درس نشست کنار من :::)))).....موقع حل تمرین رسید خب کناریه منم از من خسته تر بود و جوابارو از رو من می نوشت بعد که می خوند درس اونی که نوبتش می شد و از رو من نوشته بود غلط بود حالا خودشم بلد نبود ولی خیلی دوست داشتم اون موقعه بهش بگم :

خسته جان از رو منه خسته کپی نکن:)))))

اینم از خستگیه ما و ماجراهاش:))))

منبع اصلی مطلب : Mu talai
برچسب ها : خسته ,استاد ,کلاس ,داشتم ,خیلی ,رفتن ,دوست داشتم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : خسته جان از رو منه خسته کپی نکن:)))))